
خیره شده ام به پرده سینما
مردی بیل به دست در شبی تاریک قبری میکند برای جنازه ای که بر زمین افتاده
مرد را درون قبر می اندازد
و رویش خاک می ریزد
جنازه تقلا می کند
مرد با بیل روی قبر می کوبد
این یکی از خشن ترین فیلم هایی ست که تاکنون دیده ام
جمعیت توی سالن شروع میکنند به خندیدن
اول کمی تعجب میکنم اما به حقیقتی پی میبرم که این روزها خودم هم گرفتارش شده ام "عادی شدن خشنوت در جامعه ای که در آن زندگی میکنیم"
پی نوشت:فیلم اثری بود از برادران کوئن به نام "رد خون"
عکس نوشت:عاشورای 89بیجار

دلم تنگ شده است برای این وبلاگ
برای عکاسیبرای سفر
عجیب دلباخته ی این شعر شده ام این روزها
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
سهراب سپهري

هر وقت این عکسم و می بینم دچار عذاب وجدان می شم .ماجرا این بود که با سید محمد فاطمی رفته بودیم روی پشت بوم یه مسافرخونه در اراک تا از خیابون روبرو عکاسی کنیم بعد از کلی چک وچانه زدن با مدیر مسافرخونه بلاخره گذاشت بریم عکاسی کنیم.وقتی به پشت بوم رسیدیم چشمم افتاد به یه پرنده توی قفس که هی خودشو میزد به قفس پرهای روی سرش کامل ریخته بود گاهی آروم می شد اما دوباره بی قراری میکرد چند تا عکس ازش گرفتم بعد به فکرم رسید که آزادش کنم اما این کارو نکردم اگه شما جای من بودید چیکار میکردید؟
پی نوشت:سید محمد فاطمی از عکاسای خوب بوشهر که تو این سفر خیلی از دست من ناراحت شد همین جا دوباره ازش عذرخواهی می کنم و امیدوارم منو ببخشه

انگار این حفره حافظه ای ایست کوچک پر از خاطرات که من دیروز آن را کشف کردم .
خاطرات وقتی که صورتی بود و همه ی ما از آن نفرت داشتیم و تنها بر اثر یک اشتباه به آن رنگ در آمده بود دوران صورتی زود به سر آمد و آبی نفتی جایش را گرفت رنگ من درآوردی داداش بزرگم که من عجیب دوست داشتم اش.
برایم اوج لذت بود تا در یک غروب لم بدهم به دیوارش و به نورهایی که از گوشه ی های پنجره ای که با پردهای نقش دار ونازک آویزان بود خیره شوم .
همیشه خودمان اتاق را رنگ میکردیم اما رنگ جدید را نقاش زد آن هم از نوع روغنی اش، با مهارت منحصر به فردی اینکار را انجام داد سفید یکدست بدون جای تنها یک خطا.
اما من همان اتاقی را دوست داشتم که خودمان رنگ کرده بودیم پر بود از اشکالی که به خاطر استفاده ناشیانه از قلم مو ایجاد شده بود سرعت این تغیرات را این حفره بازگو میکند شاید برای شما این تنها حفره ایست معمولی در یک دیوار اما برای من نشانه ایست از گذشت زمانی نسبتا دراز از کودکی تا جوانی .

از خیابان به سرعت رد شدم صدای بوغ و هم همه ی شهر ،به این فکر رفتم چی میشد اگه ساراماگو به جای کوری رمان کری رو می نوشت .
همیشه تو این موقعیت ها به هندس فری موبایلم پناه می برم اما ترمز یه تاکسی فرصت این کارو ازم گرفت به اختصار گفتم :فرامرز بوق زد...
سوار تاکسی شدم .کمی با کتم ور رفتم دنبال گوشیم می گشتم راننده فکر کرد که سردم شده شیشه ی ماشین و داد بالا و بعد از مکثی با لهجه ی مشهدی گفت: امشب هوا سرد رفته با سر تکان دادن حرفشو تائید کردم در ادامه گفتم که امسال هوا خیلی گرم تر از ساله قبله انگار که نه انگار پاییزه هوا بی حساب کتاب شده یه روز گرمه یه روز سرده در جوابم حرفی زد که خیلی به دلم نشست "آهی کشید... ای آب وهوام مثل ما آدما شده همش رنگ عوض مکنه"
نگاه تایید آمیز و از روی رضایت بهش انداختم و تا آخر مسیر تنها صداهای شهر بود که سکوت تاکسی رو می شکست
پی نوشت:فرامرز نام بلواری است در مشهد که نام اصلی آن شهید فرامرز عباسی است که به دو محله ی بند جیم و بند دال تقسیم می شود